تبليغاتX
سنگر ایثار
اللهم عجل لوليك الفرج
سنگر ایثار

بسم الله الرحمن الرحیم

  

  روحش شاد و راهش پر رهرو    جانم فدای رهبر   نثار روح پدرم صلوات    لذت بخش ترين لحظه زندگيم

    

صفایی | 6:54 - چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390


فرمایشات جوادی آملی در باره

خدا را بايد بسيار شكر كنيم، بنده صادقانه عرض ميكنم، اگر امثال بنده شبانه روز تسبيح دست بگيريم و فقط خدا را شكر كنيم، كه خدا چنين رهبري به ما داده، والله معتقدم كه از عهده شكر اين نعمت بر نمي‌آييم، نمي‌توانيم درك كنيم كه خدا چه نعمت بزرگي به ما داده است، كه اين خصوصيت ها را در يك شخص جمع كرده است، امروز پرچم دار حمايت از دين، رواج اسلام و تشيَع، تقوا و بصيرت، اراده‌ي الهي تعلق گرفته كه اين شخصيت عظيم باشد،

از عمق دلمان دعا مي كنيم كه خداي متعال بر طول عمر و عزت و تأييدات ايشان بيافزايد، ولي به هر حال شخصيت‌هاي عظيم و حتي معصوم در جامعه وجود داشته‌اند، مگر وجود پيامبر اكرم(صل الله علیه و آله) و اميرالمؤمنين(علیه السلام) و ائمه اثني عشر نبود، آيا حضور يك رهبر جامع الشرايط كافي است كه جمع از خطرها مصون باشد، تاريخ نشان مي‌دهد که اين طور نيست، بحث هاي عقلي هم اثبات مي‌كند، وقتي ما بالاترين مدير را، يك مدير مسئول كه خداوند مي فرمايد: (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏  إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏) در جامعه داشتيم، برنامه‌ي جامعه بلا واسطه خدا به او وحي كرده، اين تدبيري است كه در اصل نظام خلقت ملحوظ است، كه بايد شرايط به گونه‌اي باشد كه زمينه‌ي انتخاب و امتحان انسان را مي گويد.

بايد هميشه عوامل خير و شر در جامعه وجود داشته باشد، تا زمينه‌ي امتحان فراهم شود، امروز هم به وجود چنين نعمتي كه واقعا رهبر عزيز ما تالي‌تلو معصوم است، ولي بالاتر از معصوم كه نيست، نه ضعف مديريت اوست و نه نقص برنامه‌ي اسلام و تشيع، ولي تقذير الهي است که بايد زمينه‌ي امتحان فراهم شود، حتي براي نزديك‌ترين افراد به رهبر، مگر زمينه‌ي امتحان براي همسر پيامبر(صل الله علیه و آله) نبود، هر كس امتحان خودش را بايد بدهد و جوهر وجود خودش را بايد نشان بدهد.

از هر زمانی هم اگر اشاره‌ای فرمودند، ما به همان سمت حرکت می کنیم، گفتند به پیش، حرکت می کنیم، گفتند ایست، می‌ایستیم. معنای ولایت فقیه همین است، و الّا فتوا مربوط به مراجع علماست، همیشه بوده و هست.

ولایت این است که حاکمیت داشته باشد، (فرمودند) به پیش، واجب است حرکت کنیم، این‌جا جایی نیست که دیگر بنشینیم، و تأمّل کنیم وبحث کنیم، حالا شما درست فهمیدید یا نه، فرمانده است، مثل جبهه، وقتی فرمانده‌ی لشکر می گوید به پیش باید رفت، مگر احیاناً، اتفاقاً در بین میلیون‌ها مورد کسی در موردی یقیین داشته باشد که این جا اشتباه است، اون وقت برای خود عذری داشته باشد، و الّا تا آن‌جا که امر رهبری است باید حرکت کرد.

متقابلاً اونجا که فرمودند ایست باید ایستاد، وقتی امام فرمود جنگ را متوقّف کنید، خیلی‌ها ناراحت بودند، خصوصاً بسیجی‌ها آن‌هایی که عاشق شهادت بودند، ولی وقتی فرمودند ایست واجب است ایست.

این تکرار تاریخ است، امیرالمؤمنین(صلوات الله علیه) به مالک اشتر فرمود برگرد، عرض کرد اگر لحظه‌ای به من مهلت دهیدکار را تمام می‌کنم، فرمود اگر می‌خواهی علی را زنده ببینی برگرد، ما وظیفةمان چیست؟ اطاعت از رهبری، اما بحث و گفتگو و تحقیق کردن هیچ گاه وظیفه‌اش از دوش ما برداشته نمی‌شود، هم در زمینه اعتقادات و معارف هم در مسائل اخلاقی و معنوی، در مسایل سیاسی و اجتماعی تحقیق و فهمیدن و کسب بصیرت، شناخت جریان‌ها ی سیاسی، شناخت دشمن، خطوط‌یی که در کشور حاکم است، ارتباطی که با خارج وجود دارد، تاثیری و تاثری که بین امور داخلی و خارجی وجود دارد.

همه را باید در یک حدّی بفهمند، مخصوصاً آن‌هایی که در حدّ مدیریت و رهبری دیگران و جامعه قرار دارند، از مصادیق بیّن آن روحانیون هستند که مورد توجّه عموم مردم است، و الگو قرار می‌گیرند، ما باید بدانیم این موقعیّت حسّاسی است، و باید رفتاری را انتخاب کنیم که پیش خدا حجّت داشته باشیم، که چرا این راه را رفته ایم، چرا گفتیم یا چرا سکوت کرده ایم، بدانیم تأثیری که بر رفتار دیگران می گذارد مسئولیتش با ماست.

صفایی | 21:59 - پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391


فرمایشات آیه الله بهجت در باره رهبر معظم انقلاب

آن اوایل حضرت آقا زیاد پیش آیت الله بهجت می‌آمد . در بار اولی که آمدند من خودم آنجا بودم، حضرت آقا گفتند: خبرگان مسئولیت‌های امام را روی دوش من گذاشته‌اند، من نه در علم، نه در معنویت مثل امام هستم، نه اقبال امام را دارم! آقای بهجت مدت زیادی سرشان را انداختند پائین، بعد سرشان را بالا آوردند و گفتند: شما بحمدالله با مبانی آشنا هستید، این وظیفه را شما قبول بفرمائید، من ملتزم می‌شوم که شما را تنها نگذارند، این دومین موردی بود که از پدرم ،اینگونه ملتزم شدن(با واژه من) را شنیدم!

(حجت الاسلام علی بهجت ، ضمیمه شماره 61 ماهنامه امتداد صفحه 15)

………………...

در سال 1368 ، وقتی حضرت آقا برای رهبری انتخاب شدند عده‌ای به آیت الله بهجت(ره) گفتند: آقای خامنه‌ای جوان است برای رهبر شدن!! آیت الله بهجت(ره) در جواب آن عده فرمودند: همان یکبار که گفتند حضرت علی(علیه السلام) جوان است و ایشان را ازخلافت منع کردند، برای هفت پشتمان کافی است ...!

(نقل از حجت الاسلام و المسلمین علی بهجت «فرزند ایشان» ، از ضمیمه 61 ماهنامه امتداد صفحه 15)

صفایی | 21:54 - پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391


نظر حضرت امام خمینی در باره رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای

حضرت امام خمینی "سلام الله علیه" درباره رهبرمعظم انقلاب ‌فرمودند:

يک نفر را مثل" آقاى خامنه‌اي" پيدا بکنيد که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار، و بناى قلبى‌اش  بر اين باشد که به اين ملت خدمت کند،" پيدا نمى کنـيد، ايشان را من سال‌هاى طولانى مى‌شناسم.             

 (امام خميني رحمت الله علیه)

*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*

نگرانی امام خمینی از مسافرت رفتن رهبر معظم انقلاب

(حضرت امام) آقای خامنه ای تازه از سفر آمده بودند، به خدمت امام(ره) رسیدند، همین که امام حضرت آقا را دیدند فرمودند: «وقتی شنیدم هواپیمای شما در فرودگاه نشست ، خیالم راحت شد» سپس فرمودند: «هر موقعی که تو به سفر می روی، من مضطرب هستم تا برگردی، خیلی سفر نرو!»

(آقای هاشمی رفسنجانی_ روزنامه اطلاعات20/3/68)(نقل از ضمیمه شماره61 ماهنامه امتداد صفحه 6)

صفایی | 21:49 - پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391


فرمایشات حضرت آیه الله حسن زاده آملی در باره رهبر معظم انقلاب و ولی امر مسلمین جهان

حضرت علامه حسن زاده آملی از علمای برجسته وسرشناس حوزه علمیه قم که به جهت مراتب ویژه علمی و عرفانی از استوانه‌های حوزه‌های علمیه به شمار می روند، در انتهای یکی از جلسات سخنرانی خود، عبارات مهمی را در شأن رهبر معظم انقلاب بیان فرموده‌اند.

رهبر عظیم‌الشأن‌تان را دوست بدارید. عالمی، عادلی،‌ رهبری، مؤمنی، ‌موحدی،‌ سیّاسی، دلداری، رهبری، انسان ربانی، پاك،‌ منزه، كه دنیا شكارش نكرده من داعی ندارم از کسی بی جهت تعریف کنم.

همان که عرض کردم:

نه شكوفه‌ای، نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم / همه حیرتم كه دهقان به چه كار كشت ما را

قدر این نعمت عظمی را كه خدا به شما عطا فرمود، قدر این رهبرِ ولیّ وهمان عبارات كه سرور عزیزم جناب استاد حدادعادل، ارائه دادند؛ رهبری، ولیی الهی.

الآن این انسجام ما، تكلیف شرعی ماست، مبادا عزیزان! آقایان مبادا! (این "مبادا را توجه داشته باشید) مبادا آقایان! اول انقلاب یادتان هست؟ چند فرقه برخاستند، كه می‌خواستند كشور را تجزیه كنند؟ حواستان جمع باشد، مبادا این وحدت ما را! مبادا این جمعیت ما را! مبادا این كشور علوی را! مبادا این نعمت ولایت را! از دست شما بگیرند.

خدایا به حق پیغمبر و آل پیغمبر سایه این بزرگ‌مرد، این رهبر اصیل اسلامی،حضرت آیت‌الله معظم خامنه‌ای عزیز را مستدام بدار.

و الهی آمین، الهی آمین، الهی آمین. بعدد كلماتت آمین.

.............................................................................................................................................

تقدیم نامه علامه حسن زاده آملی به مقام معظم رهبری که در ابتدای کتاب " انسان در عرف عرفان "

همچنین حضرت علامه حسن زاده آملی در پی سفر رهبر معظم انقلاب به شهرستان آمل در سال 1377 کتاب "انسان درعرف عرفان" خود را به ایشان تقدیم کرده‌اند، این متن ادبی و محبت آمیز به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

الم تلک آیات الکتاب الحکیم هدی و رحمه للمحسنین

با سلام و دعای خالصانه، و ارائه ارادات بی پیرایه جاودانه به حضور باهرالنور رهبرعظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله معظم،جناب خامنه ای کبیر- متع الله الاسلام و المسلمین بطول بقائه الشریف- ، این اثر نمونه دوران را اعنی،رساله انسان در عرف عرفان را به پاس تجلیل و تکریم و ابراز شادمانگی از نزول اجلال آن یگانه دوران در دارالاسلام و الایمان شهر هزار سنگر آمل مازندران ، از جانب خودم و از جانب همه شهروندان بزرگوار این بلدطیب و خطه شهرستان آمل بلکه از جانب همه فرزانگان گرامی و گرانقدر استان مازندران ، به پیشگاه مبارک آن ولی به حق که مصداق بارز رساله است با کمال ابتهاج و انبساط تقدیم می دارم، و عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه زمان را همواره از حقیقه الحقائق خداوند سبحان مسئلت دارم.

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن.

20/3/1377 حسن حسن زاده آملی

صفایی | 19:17 - پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391


چگونگى شهادت حضرت‏ فاطمه‏ عليها السّلام

ابان بن ابى عياش از سليم بن قيس نقل كند كه گفت: نزد عبد اللَّه بن عباس در خانه‏اش بودم، گروهى از پيروان على عليه السّلام با ما نشسته بودند، ابن عباس براى ما سخن مى‏گفت، از جمله گفت: اى برادران! روزى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم از دنيا رحلت فرمود، هنوز آن‌حضرت را دفن نكرده بودند، كه مردم بيعت خويش را با وصي‌اش حضرت على عليه السلام شكسته و مرتد شدند، و از اين پس به اختلاف روى آوردند.

+ ادامه مطلب...

صفایی | 22:14 - پنجشنبه هفدهم فروردین 1391


عيد نوروز را چرا عيد ميگويند؟

يكى از پيغمبران بنام ازقيل به دياري رسيد كه اهل آن همگى مرده بودند، عرض كرد خداوندا اين‌ها را چگونه زنده خواهى نمود.

امر شد كه مقدارى آب بر روى خاك‌هاى آن‌ها بريز و بخواه تا زنده شوند، ازقيل مقدارى آب ريخت و از خداوند تعالي تقاضاى اعاده حيات آن‌ها را فرموده و فورا همگى زنده شدند و بين سى تا هفتاد سال مجدّدا زندگى نمودند، و اين اتفاق در روز اوّل فروردين يعنى روز اوّل بهار واقع شده است، به‌اين واسطه روز اوّل فروردين را عيد مي‌گويند و كلمه عيد مأخوذ از عود و اعاده است.

از معلّى بن خنيس نقل شده كه در نوروز نزد امام صادق عليه السّلام رفتم، امام فرمود: امروز را مي‌شناسى؟ گفتم روزي است كه عجم‌ها بزرگش دارند و بهم هديه دهند.

آن‌حضرت فرمود: به‌كعبه‏اى كه در مكّه است، اين شيوه براى امريست ديرين كه تفسيرش كنم برايت تا بفهمى.

عرض كردم: اى آقاي من، بسيار دوست دارم حقيقت آن را از شما بشنوم.

فرمود: در نوروز بود كه خدا از بنده‏هايش پيمان گرفت او را بپرستند و شريك با او نياورند، و به‌رسولان و حججش بگروند، و به ائمّه اطهار عليهم السلام ايمان بياورند.

اين روز: همان روزي است كه اولين باز خورشيد تابيدن گرفت، باد وزيدن كرد، گل در زمين شگفت، روزى كه كشتى نوح استوار شد، روزى است كه خداي تعالي در آن هزاران نفركه از ترس مرگ گريخته و مرده بودند زنده فرمود، روزى كه جبرئيل بر پيامبر فرود آمد، روزى كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله على عليه السّلام داخل كعبه بر دوش گرفت تا بت‌هاى قريش را از فراز كعبه فرو افكنده و خرد نمود، و روزي است كه حضرت ابراهيم عليه السّلام بت‌ها شكست، روزى كه پيغمبر در غدير به اصحابش‏ فرمود‌ با أمير المؤمنين عليه السلام بيعت كردند، روزى كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله على عليه السّلام را بوادى پريان فرستاد تا از آنها بيعت گيرد: روزى كه دوباره مردم با على عليه السّلام بيعت كردند، روزى كه لشكر حضرت علي عليه السلام بر خوارج نهروان پيروز شدند و ذو الثدية را كشت، روزى كه حضرت قائم عجل الله تعالي فرجه الشريف ظهور فرمايد و بر دجّال پيروز گردد و او را در زباله‏دان كوفه بدار زند و لذا نوروزى نيايد باشد جز اينكه ما توقع فرج داشته باشيم.

سپس امام عليه السّلام فرمود: در اين روز سعد است و مبارك: روز شاديست، با بزرگان و سروران در آن سخن گوئيد، حوائج را بخواهيد كه با عنايت الهي برآورده شوند، نوزاد امروز مبارك است، نزد بزرگان برويد، بخريد، بفروشيد، زراعت كنيد، درخت بكاريد، بنا كنيد، سفر كنيد، تزويج كنيد، با دعاي در اين روز بيمار بهبودي يابد، و گمشده‏اش يافت شود ان شاء اللَّه‏

صفایی | 11:33 - پنجشنبه سوم فروردین 1391


 «احتجاج امام حسین عليه السّلام بر أهل كوفه در كربلاء»

مصعب بن عبد اللَّه گويد: چون كوفيان امام حسين عليه السّلام را محاصره كردند، آن‌حضرت سوار بر اسب خود همه را دعوت به سكوت كردند.

پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

اى جماعت، هلاك و اندوه بر شما باد، كه با آن شور و وله ما را به‌فرياد خواهي خوانديد، و ما شتابان آمديم، پس چرا شمشير ما را كه خود در دست شما نهاده بوديم، بر سر ما آختيد! و آتشى كه خود ما بر دشمن ما و شما افروخته بوديم بر ما افروختيد! (وای بر شما)يار دشمن خود شديد ـ در پيكار كساني را دوستات خود گرفتيد، كه نه به عدل ميان شما رفتار كردند، و نه اميد خير از آن‌ها داريد.

واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشيرها در نيام بود، و دلها آرام، و فكرها خام بود، ما را رها نكرديد،(يعني با دعوت شما ما آمديم و اين آمدن دشمن را بر عليه ما برانگيخت).

اما شما(با اين‌كه ما را دعوت كرديد) مانند مگس سوى فتنه پريديد، و مانند پروانه در هم افتاديد، پس هلاك(خدا) بر شما باد، اى بندگان كنيز، اي بازماندگان احزاب، اي ترك‏كنندگان كتاب، اي تحريف ‏كنندگان حق، كه كلمات حق را از معانى اصلي‌اش برگردانيديد، اي گناهكاران كه دم شيطان را خورده‏ايد، و اي خاموش‏كنندگان سنّت‌ها.

آيا يارى آينان مى‏كنيد و ما را تنها مى‏گذاريد؟!

آرى بخدا سوگند بيوفائى و پيمان‏شكنى عادت ديرينه شما است، ريشه شما با عهد شكني و بي‌وفايي به‌هم پيوسته و آميخته است، و شاخ‌هاى شما بر آن پروريده است.

شما پليدترين ميوه‏اي گلوگيري در كام صاحبش هستيد، و گوارا براى غاصب.

لعنت خدا بر ستمكاران عهد شكنى كه عهدها را پس از تأكيد فراوان مى‏شكنند، حال اين‌كه خداوند شما را بر خود ضامن و كفيل فرمود.

(حال با دعوت شما و كشاندن ما را به كارزار) اينك دعىّ بن دعىّ (يعنى اين مرد بى‏پدر كه بنى اميّه او را به خود ملحق كردند و زاده آن بى‏پدر) بين دو چيز پا فشاري و ايستادگي مي‌كند؛ (و آن اين‌كه: يا شمشير بكشيم، يا خوارى بكشيم.

و ما هيهات كه تن به ذلّت بدهيم، زيرا براي خداوند و رسول و مؤمنان زبونى ناپسند، و دامن‌هاى پاك (كه ما را پرويده‏اند) و سرهاى پر حميّت، هرگز طاعت فرومايگان را، بر كشته شدن مردانه ترجيح نمي‌دهند و من با اين جماعت اندك با شما كارزار كنم، هر چند يارانم مرا تن‌ها گذاشتند.

سپس با تمثّل به شعر شاعرى فرمود:

اگر پيروز شويم ديريست كه پيروز بوده‏ايم.

و اگر مغلوب شويم باز هم مغلوب نشده‏ايم.

عادت ما ترس نيست و لكن براى آنكه كشتن ما با دولت ديگران قرين است.

اگر پادشاهان جاودان بودند كه ما هم جاودان خواهيم بود.

و اگر بزرگان ماندند كه ما نيز خواهيم ماند.

پس با آنها كه از غم ما شاد مى‏شوند، بگوييد كه بيدار شوند، كه ايشان هم از اين دينا(به‌زودي) رخت برخواهند بست.

نقل است كه وقتى أصحاب آن‌حضرت و تمام نزديكانش به شهادت رسيدند، و جز پسرش علىّ زين العابدين عليه السّلام و فرزند شيرخواره به نام عبد اللَّه كس ديگرى باقى نمانده و تنها شده بود، آن‌حضرت به درب خيمه آمده و فرمود:

اين طفل را به من دهيد تا با او وداع كنم! پس او را غرق بوسه ساخته و مى‏فرمود:

اى پسركم واى بر حال اين قوم، وقتى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله با آنان مخاصمه كند!.

گويند: ناگهان تيرى آمد و بر بالاى سينه آن طفل نشسته و او را كشت، پس امام عليه السّلام از اسب به‌زير آمده و با غلاف شمشير قبرى كند و دفن كرد، آنگاه برخاسته و اين اشعار را سرود:

همه كافر شدند و در گذشته از ثواب خداوند؛ ربّ جنّ و انس چشم پوشيده بودند.

در گذشته علىّ و فرزندش حسن كه از طرف مادر و پدر كريم بود را بقتل رساند.

همگى از ايشان به خشم آمده و گفتند: الحال بر حسين يورش برده خونش بريزيم.

واى بر آن اراذل مردم كه همه را براى أهل دو حرم مكّه و مدينه گرد آوردند.

سپس همه رهسپار شده و سفارش نمودند كه ما نياز به رضاى ملحدين داريم.

در ريختن خون من براى عبيد اللَّه كه از نسل كافران است از خدا نترسيدند.

و ابن سعد با لشكرى انبوه مرا آماج تيرهاى خود ساختند.

و اين بخاطر مسأله‏اى كه از قبل نبود جز مباهات من بنور دو ستاره قطبى:

يكى به علىّ خير و نيكو پس از نبىّ و پيامبرى كه پدر و مادرش از قريش بودند.

پدر و مادر من برگزيده خداوند بودند و من فرزند دو برگزيده‏ام.

نقره‏اى كه از طلا خالص شده، و من نقره‏اى هستم كه فرزند دو طلا مى‏باشم.

چه كسى پدر بزرگ يا پدرى همچو من دارد كه من فرزند آن دو پيشوايم.

فاطمه زهراء مادرم است و پدرم در هم كوبنده كفر در كارزار بدر و حنين است.

ريسمان دين، علىّ مرتضى است، او لشكر را فرارى داده و بر دو قبله نماز خوانده.

و او در روز احد يورش و حمله‏اى برد كه با قبض دو لشكر حقد و كينه را التيام داد.

سپس در كارزار احزاب و فتح مكّه موجب مرگ لشكريان كافر بود.

اين امّت بد در راه خدا مرتكب چه كارى در حقّ عترت رسول شدند.

عترت نيكوى پيامبر مصطفى و نسل علىّ دلاور در روز كارزار سپاه.

علىّ زمانى كه جوانى تازه بالغ بود بپرستش خدا پرداخت و قريش بت مى‏پرستيد.

از ابتدا به بتها كينه مى‏ورزيد و لحظه‏اى با قريش آنها را سجده نكرد.

دلاورانشان را در كارزار بدر و تبوك «2» و حنين با شمشير خود آشنا ساخت.

سپس امام حسين عليه السّلام پيش آمده مقابل قوم ايستاد در حالى كه شمشير برهنه در دست، و با توكل بر خدا و بريده از زندگي دنيا، و آماده مرگ، مى‏فرمود:

منم فرزند علىّ پاك و طاهر از آل هاشم، همين مباهات مرا كافى است.

و جدّم رسول خدا؛ گرامى‏ترين مردم، و ما چراغ فروزنده خدا در ميان خلقيم.

و مادرم فاطمه از نسل احمد است و عمويم جعفر به ذو الجناحين معروف.

و در ميان ما كتاب خدا بدرستى و صدق نازل شد، و بين ما هدايت و وحى به خير ياد مى‏شود.

و ما امان الهى براى همه مردميم، و پنهان و آشكار در ميان مردم اين را مى‏گوييم.

مائيم واليان حوض كه دوستارانمان را مى‏نوشانيم، به ظرف رسول خدا، و منكرى نداريم.

و پيروان ما در ميان مردم بهترين شيعه‏اند، و كينه‏ورزانمان روز قيامت زيانبارند.

در اين هنگام عمر سعد دستور داد، فرياد هروله كند تا صداي آقا شنيده نشود!!

صفایی | 19:37 - شنبه دوازدهم آذر 1390


عضر خواهی از دوستان

امتحانات الهي

اكنون و در آذر ماه سال 1390 اين مطلب را مي‌نويسم، اين‌جانب غلامحسين صفايي حدود 55 سال سن دارم، در اين ايام عمر همواره و در جاي جاي زندگي‌ام به‌خصوص دوران نوجواناني و جواناني كه زمان قبل از انقلاب و زمينه‌ آماده افتادن در دام شيطان و نفس اماره از يك‌سو، و انتخاب راه درست كه گرايش به دينداري و مبارزه با طاقوت، كه احتمال افتادن در دام ساواك و شكنجه و زندان را مي‌رفت از سويي ديگر، مسيري بود كه هر فرد بايد انتخاب و به آن‌سو حركت مي‌كرد.

اما الحمدلله با داشتن درون مايه‌هاي محكم ديني و خانوادگي و به‌لطف الهي برخورداري از راهنمايي روحانيت معظم، مرا در مسير انقلاب و كارهاي مبارزاتي كشاند، كه نتيجه‌اش به دليل شرايط مبارزاتي آن‌روز تا اندازه‌اي بيكار و از نظر مالي وضعيت مناسبي نداشته، و از آن گذشته رنج دستگيري توسط ساواك و زندان و شكنجه هم از جمله مبتليات و امتحانات آن‌روز بود.

در بعد از پيروزي انقلاب در حالي كه مخارج خانواده‌ام كه شامل، پدر‌ مريضم، مادرم، دو خواهر، دو برادر، همسر و يك فرزندم بر عهده من بود، و تبعات بيكاري و... قبل از انقلاب را بر دوش مي‌كشيدم، با زحمتي با عنايت الهي مخارج زندگي اگر چه به سختي مي‌رسيد، تا اين‌كه استخدام در سپاه شده و تا اندازه‌اي مشكلات مالي حل شد.

(البته اين چند ستر كه نوشته شد، يك دنيا مشكل، گرفتاري، دردسر، سختي، شكنجه، زندان كه هر كدام مي‌توانست كمر فرد و يا خانواده‌اي را شكسته و از پاي درآورد مي‌باشد كه همه امتحاني سخت و طاقت‌فرسايي از اين بنده شرمنده بود، كه با عنايات الهي(چون پرونده‌ام به‌من نشان ندادند كه مهر قبولي خورده يا نه) نمي‌دانم با شرمندگي يا سربلندي از آن گذشتم.)

اما دوران جنگ و مجروحيت، كه از سخت‌ترين دوران امتحان بوده و همچنان هست، از همان ابتدا با سخت‌ترين دردها، رنج‌ها و گرفتاري‌ها برخوردار بوده و هستم، فردي كه ديروز از توانمندي و نيروي بالايي برخوردار بوده و او يار و مددكار جمعي بوده ‌است، حال براي كوچك‌ترين كارهاي زندگي نيازمند اين و آن شده است، كه گاه براي امور ناچيزي بايد منت اين و آن مي‌كشيدم، چون در آن ابتداي راه هم خودم و هم اطرافيان و هم جامعه با مسايل و شرايط ارتباط صحيح با اينگونه زندگي‌ آشنا نبوديم.

بهر صورت روزهاي بسيار سخت آن ایام، و زخم‌هاي ايجاد شده در جبهه و در بستر، تقريبا به‌طرف بهبودي مي‌رفت، و كم‌كم راه ارتباط با اطرافيان و افراد اجتماع را ياد مي‌گرفتيم، و به دليل عنايات مردم به جانبازان به كارهاي اجتماعي زيادي مشغول شدم، اما آرام‌ارام و تقريبا از سال 68 دردها و مشكلات جسمي خود را نشان داده و گرفتاري‌ها يكي پس از ديگر بروز كرده و ساعت به ساعت هم زياد و زيادتر مي‌شد.

در همين ايام به ناگاه وضعيت جسمي من بهم خورده و بدنم بي‌اندازه شكننده و در برابر سرما و گرما حساس شده و به‌همين جهت به‌خصوص  در زمستان‌ها هر روز با مشكل و مريضي خاصي راهي بيمارستان مي‌شدم، و گاه به‌حدي بيماري‌ام شديد مي‌شد، كه از ادامه زندگي‌ام نا اميد و گاه پزشك اعلام آمادگي براي عزاداري مي‌كرد، تا اين‌كه به تشخيص پزشكان بنياد زمستان‌ها عازم بندرعباس مي‌شدم، لذا از آن موقع مشكلات جسمي‌ام تا اندازه زيادي كمتر شد، اما مشكل رفتن به بندر عباس و غربت و نداشتن منزل و گرفتاري اجاره منزل و... آنچنان زياد بود كه گاه(با وجود اين‌كه همان‌قدر هوا سرد مي‌شود، حتي دو ماه پشت درب حيات را نمي‌بينم) راضي به همه آن فشارهاي جسمي و گرفتاري‌هاي آن دوران مي‌شدم.

امسال هم از اول زمستان با اين‌كه اصلا به استثناي دو بار كه هر دو بار موجب مريضي شديدي برايم شده، از خانه بيرون نرفته و در اصل در خانه محبوس هستم، ولي چندي است شديدا مريض بوده و نتوانسته‌ام به وبلاكم سر زده و به بزرگواري دوستاني كه بمن سر زده‌اند جواب بدهم که از همه معضرت خواهی می کنم.

بهر جهت اين‌ها همه امتحانات الهي است، كه از خداي تعالي ا

اسدعا دارم كمكم كند تا از اين امتحانات سربلند بيرون آمده و شاكر خداي يكتا باشم.

ضمنا: تا پايان سال در خدمت دوستان نخواهم بود.

براي رضاي خداي تعالي دعايم بفرماييد.

 

صفایی | 17:53 - سه شنبه هشتم آذر 1390


بسمه تعالي

      همچون سال‌هاي گذشته شهريور ماه عازم مسافرت شدم، از جايي‌كه وضعيت جسمي من در ايامي از سال بهم مي‌خوره و رفتن مسافرت در كاستن از مشكلات جسمي‌ام به شرط اين‌كه به غرب كشور سفر كنم، برايم بسيار مفيد است، لذا به اتفاق خانواده يعني همسر، فرزندان و نوه‌هام، با نيت زيارت حضرت عبد العظيم الحسني و حضرت معصومه عليما السلام حركت كرديم .

از جايي‌كه يكي از دوستان بسيار خوب و عزيزم در قائم‌شهر كمي مشكل داشتند، دو روز در آنجا ماندم، بعد به نيت زيارت حضرت عبدالعظيم عليه السلام عازم تهران شدم، در طول مسير رفتن به تهران يكي از دخترهايي كه از طريق وبلاكم با من آشنا شده بود به نام هستي و عمو خطابم مي‌كرد، تقاضاي ملاقات حضوري با مرا داشت، و من گفتم تا ساعتي ديگر تهران هستم .

طبق نيتي كه از مشهد داشتم، مستقيم به زيارت عبدالعظيم الحسني و امامزادگان شهر ري رفتم، وقتي به آنجا رسيدم، اين عزيز با مادرش مرا شرمنده كرده و با زحمت زياد از آن‌سوي شهر تهران خود را به حرم مطهر حضرت عبدالعظيم الحسني رساند .

در همين ايام بود كه از مشهد زنگ زندند كه شما براي همايشي به تهران دعوت شديد، از كم و كيف همايش چيزي نگفتند، در بازگشت بسوي مشهد از دوستان قائم‌شهري مطلع شدم كه اصل همايش جهت اعطاي نشان ايثار به جانبازان با درصد بالاي كشور است، و اما قسمت هيجان‌زاي آن ديدار با ولي مسلمين جهان بود، عجيب موجب شوق و ذوق جانبازان خانوادة آن‌ها شده بود.

چه دير سوم مهر ماه رسيد، حقيقتا شوق و ذوق رفتن تهران و ديدار مولايم برابري با سفر حج مي‌كرد، در همين ايام از تهران با من تماس گرفته شد و بمن گفتند آماده صحبت در جلسه با رهبري باش، خوب يكي از كارهاي هميشگي من سخنراني در جلسات است، و لذا اصل مطلب چيزي مهمي نبود، اما اين‌كه در محضر مولايم صحبت كنم، كمي مضطربم كرده بود.

به همه اعلام شد كه بايد ساعت 3 صبح آسايشگاه جانبازان باشيم، همه رأس همان ساعت در محل حركت به‌طرف فرودگاه آماده بودند، چيزي به اذان صبح نمانده بود كه اتوبوس مخصوص حمل جانبازان به طرف فرودگاه حركت كرد، در آن‌جا رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران و جمعي ديگر از مسئولين بنياد در فرودگاه براي بدرقه جانبازان آمده بودند.

ظاهرا موقع گرفتن كارت پرواز نگفته بودند جانبازند كه صندلي‌هاي جلو را بما اختصاص بدهند، و لذا تا صندلي‌هاي وسط بايد ما را مي‌بردند كه خيلي سخت بود، اما با با جابجا كردن افراد بهر صورتي كه بود البته بدون اين‌كه كمكي كنارمان باشد تا تهران رفتيم.

همه لحظه شماري مي‌كردند تا روز موعود فرا برسد، تا اين‌كه در جلسه توجيهي كه گذاشته شد، اعلام شد كه روز پنجشنبه به ديدار رهبري نائل خواهيم شد. اما دو روز مانده بود، و اين خيلي زياد بود، ضمنا از همه براي به تأخير افتادن ديدار رئيس جمهور به علت دير آمدن از سفر نيويورك عضرخواهي كردند، البته هيچ‌كس ناراحت نبود، زيرا اشتياق ديدار مولا و آقايمان همه جوانب سفر را تحت شعاع خود قرار مي‌داد.

بهر جهت شبي كه فرداي آن زيارت امامان بود فرا رسيد، خوشحالي در چهره همگان هويدا بود، يكي از افراد انجمن نخاعي جانبازان يك مطلبي را به‌من دادند كه در خدمت آقا بخوانم، من حقيقتا مطلب را خيلي نپسنديدم، چون آن‌را حرف دل خودم نيافتم، لذا گفتم اين مطلب خيلي به‌دل من ننشست، آن‌ها گفتند ما هم خيلي از مطلب راضي نيستم، بهمين جهت مطلبي را نوشته و خواستم برايم تايپ كنند.

آن‌شب تا صبح چيزي نتوانستم بخوابم، صبح بعد از نماز از خانواده خواستم آن‌ها بروند صبحانه ميل كنند تا من حد اقل يك ساعت بخوابم، و الحمدلله كمي خوابيدم، بعد با همه كنار اتوبوس‌ها منتظر حركت شديم، هيچ‌كس تأخير نداشت، واقعا لحظات بسيار زيبايي بود، واقعا گرماي خورشيد هم انگار متفاوت با روزهاي ديگر شده بود، جانبازان با اين‌كه گرماي زير خورشيد آزارشان مي‌دهد، اما امروز زير نور آفتاب با كمال صبر تحمل مي‌كردند، آرام آرام سوار ماشين‌ها شده و با صلوات بر محمد و آل‌محمد راهي به‌طرف حسينيه امام خميني(ره) حركت كردند، واقعا حال عجيبي داشتم و دل تو دلم نبود، جلوي اتوبوس‌ها ماشين‌ پليس در حركت بود، و لذا خيلي زود به محل زيارت مولا رسيدم.

چشم‌ها باراني شده بود، اشك شوق گونه‌هاي افراد را خيس كرده و انگار مي‌خواستند براي حضور در پيشگاه مراد خويش وضوي عشق بگيرتد، ورود به حسنيه همانند طواف كعبه عشق لذت‌بخش و آرامش آفرين بود، جمعي وارد شده و عده‌اي هم منتظر آمدن ديگر عزيزان جانباز بوديم، چشمانمان هم به پرده مقابل دوخته بود كه كي به مرادمان مي‌رسيم.

0چيزي نگذشت كه همه جمع شدند، و مامورين جانبازان را اطراف حسينيه چيدند و همراهان را به جاي مخصوصي هدايت كردند، چشم همه به پرده مقابل دوخته شده بود و همه لحظه‌شماري مي‌كردند، كه چهره منور آقا هويدا شد و صداي صلوات همگان بلند شد.

                                                                      

آقا با كمال صبر، روي سر اولين جانباز رفت، من سومين نفر بودم، با خودم كلي فكر كرده بودم كه وقتي به محضر آقا رسيدم با همه وجود ارادتم را به محضر مولايم ابراز كنم، اما آنقدر آقا سميمي با من برخورد كرد و از محل تولدم پرسيد، و من آن‌چنان مبهوت برخورد محبت‌آميزشان شده بودم كه همه چيز از يادم رفت، و فقط توانستم جواب سئوال آقا را بدهم.                                                                                               

     خيلي از خودم ناراحت بوده و هنوز هم خوشحال نيستم و در ذهنم كلي بر خودم نهيب مي‌زنم، كه چرا بعد اين‌همه وقت كه آرزوي ديدار آقايت داشتي و آن‌همه عرض ارادت نهفته در اعماق جانت را نگفتي ؟! بهر جهت با حسرت به دور شدن آقا از خودم مي‌نگريستم.

     محبت آقا به عزيزان جانباز با كمر خم و با نهايت لطف ولي مطمئنا به سختي انجام مي‌شد، حدود 70 دقيقه به‌طول انجاميد، و من با دقت به چهره منور آقا مي‌نگريستم، با خود مي‌انديشيدم كه چقدر براي آقا بايد سخت باشد، زيرا بيشتر اوقات با كمر خم به جانبازان ابراز محبت مي‌كردند، واقعا نگران خستگي و اذيت آقا بودم، از سويي ديگر از بذل عنايت خاصي كه نسبت به جانبازان كه كه از صميم قلب ابراز لطف و عنايت به سربازانشان مي‌كردند، مرا خوشحال و خستگي و درد و آلام را از تنم بيرون مي‌كرد.

      بعد از مرحمت آقا به تمام 57 نفر جانباز نخاعي، رفتند و روي صندلي مقابل نشستند، كاملا از طريقه نشستن آقا معلوم بود كه خيلي خسته شدند، و من خيلي از خودم شرمنده شدم، كه به‌خاطر ما اين‌قدر مولايم توي زحمت افتاده است، بهر حال بعد از نشستن آقا، ابتدا كلام الله مجيد توسط يكي از جانبازان به‌نام شكرالله وفايي قرائت شد، و بعد نوبت من شد كه بايد در محضر مولايم صحبت مي‌كردم، از قبل متني را آماده كرده بودم، ابتدا از روي متن شروع به خواندن كردم، اما اولا مكرفن جلوي متن را گرفته بود، از سويي ديگر اشك نمي‌گذاشت مطالب را روي كاغذ را ببينم، و لذا خداY ياريم كرد و مطالبي را به اين شرح بيان كردم:

ابتدا عرض كردم سلام عليكم، و آقا جواب فرمودند: عليكم السلام.

سپس اينگونه ادامه دادم:

گرچه از دست و پا فتادستم          عهد و پيمان خويش نشگستم

گرچه عضوي نمانده در بدم         عضـوي از عاشقانتان هستم

يك نفس نمانـده در تنم آقا         تا نفس هست با شما هسـتم

     بعد عرض کردم:

     آقا جان: نوجواني بيش نبودم كه با مردي درون آشنا از سلاله پاك رسول خدا آشنا شدم، چه زود دل به راه و مرامش سپردم، چيزي نگذشت كه خود را فدايي راهش ديدم وهمه وجودم را سرا پا اطاعت از فرمان او شده بود، و جانبازي براي اجراي اوامرش همه زندگي‌ام شده بود، و هيچ به عاقبتش نمي‌انديشيدم كه چه بر سرم مي‌آيد.

 

      سپس عرض کردم: از ابتداي انقلاب اسلامي و توطئه اسكبار جهاني و از آغاز جنگ تحميلي به فرمان آن عزيز خدا لبيك گفته و با همه توان و نيرو به جبهه رفتم، ديگر زن و فرزند و آغوش باز و گرم پدر و مادر، اينها چيزي نبود كه مرا از اين راه جدا كند، آنچه در مدرسه عشق بسيج آموخته بودم، توشه راهم بود، كه در مسير زندگي بكار گيرم، عاشق راه و روش امام شده بودم و چيززي نمي‌توانست مرا از اين راه جدا كند.

     به‌يك باره امام عزيزمان از ما گرفته شد، همه خيال مي‌كردند كه اين راه بي‌راهرو ماند و اين چراغ خاموش شد، اما لطف الهي شامل حالمان شد و آقايمان مسير را برايمان باز كرد.

آقاي من: ما به‌عنوان فداي تو عزيز، اگر چه دستمان داديم و پايمان را داديم و همه وجودمان را از دست داديم، اما از پا نمي‌نشينيم، تا جان داريم نمي‌نشينيم، جمعي دور ما پروانه‌وار مي‌گردند، همسرمان و فرزندانمان، ديگران ما را ياري مي‌كنند، به‌خاطر آن‌چيزي كه در وجودمان هست، اطاعت، سربازي براي ولايت، چيزي شايد نداشته باشيم كه از دست بديم، چون همه آنچيزي را داشتيم تقديم كرديم.

دستي نداريم كه ياريت كنيم اما با زبان، اگر قدمي نداريم حركت كنيم ويلچر را به استخدام مي‌گيريم، اگر نمي‌توانيم مثل قديم بياييم داخل اجتماع و آن حركت‌هايي را كه در جبهه مي‌كرديم انجام بدهيم، در بين مردم با همين تن مجروحمان هر آنچيزي را آن‌جا انجام مي‌داديم، شايد با قدرتتر انجام مي‌دهيم.

      آقای من: اين جمع مشكل‌دارترين جانبازان انقلاب اسلامي هستند، بزرگواري فرموديد با همه آنها با نهايت صبر حرفهاي دلشان را شنيديد، حرف‌ها و اعتقاداتشان نسبت به ولايت را شنيديد، اما آنچه مي‌خواستند بگويند را نمي‌توانند بگوييند، من هم نمي‌توانم آنچه را كه در اعماق وجودم هست را ابراز كنم.

      آقا جان من خيلي تلاش كردم سرباز خوبي براي ولايت باشم، هر كار كردم پرونده عملم را به‌من نشون ندادند كه ببينم مهر يتقبل الله من المتقين و يا امضاي حضرت حجت(عجل الله تعالي فرجه الشريف) پاي پرونده هست يا نه؟ و اين جانبازي و درد و رنج از ما ذيرفته شده است يا خير، من از نيابت اين جمع از شما مي‌خواهم كه ما را به‌عنوان سرباز كوچك خودتون بپذيريد و شما پاي پرونده ما را امضا بفرماييد.

     استدعاي ديگري كه دارم، از نبابت همسران جانبازان است، اين عزيزان خيلي براي ما زحمت مي‌كشند، واقعا نمي‌شه از آنها تشكر كرد، واقعا چگونه مي‌شود از آنها قدرداني نمود، من به‌عنوان جانباز قطع نخاع از گردن كه تمام اعضا و جوارحم از كار افتاده و از خوردن، آشاميدن، خواب، بيداري و همه كارهاي زندگي‌ام را ديگران انجام مي‌دهند و قالب اين‌ها بر عهده خانمم هست، چطور مي‌توانم از اين عزيز تشكر كنم، اين پيام اين عزيزان بود كه از من خواهش كردند كه خدمت شما عرض كنم، براي اين عزيزان دعا كنيد و آنها را هم به‌عنوان سرباز خودتون بذيريد. التماس دعا

صفایی | 20:25 - جمعه بیست و دوم مهر 1390


] غروب شب عمليات [

هنگام غروب 7 دي ماه بسياري از افراد براي غسل شهادت تكافو مي كردند ، بعضا طريقه غسل شهادت را مي‌پرسيدند ، جمعي هم  با كمك يكديگر مشغول غسل بودند ، واقعا لحظات ديدني‌اي بود ، در همين حال صحنه بسيار خنده داري اتفاق افتاد ، يكي از رزمندگان به نام سيد مهدي اصغريان از برادران روحاني [1]( و واقعا فردي وارسته بود ، براي غسل شهادت به گوشه‌اي از خاكريز رفت ، دقايقي بعد او را با سري سفيد همانند فرد كچل پيسي از دور مرا صدا مي‌كرد ، او براي غسل از آب شور استفاده كرده و سرش را با صابون شسته و وضعيت بسيار مضحكي پيدا كرده بود .[2]

عصر 7 دي ماه كنار سنگر فرماندهي ايستاده بودم كه از پشت خاكريز دوم يك ماشين آيفا پر از نيرو كه براي عمليات به منطقه آورده شده بود به اشتباه وارد محوطه خط مقدم شده و به طرف خط پيش مي‌آمد ، وحشت زده و با فرياد راننده را به پاي خاكريز راهنمايي كردم و فورا  نيروهاي داخل ماشين را به سنگرها بردم ، مشخص بود كه الآن از طرف دشمن به طرف ماشين شليك مي‌شود ، به همين دليل با سرعت بالاي خاكريز رفتم تا با تشخيص جهت تيراندازي دشمن ، و شليك تير رسام به طرفشان از حملات آنها جلوگيري كنيم ، در همين حال يك موشك تاو به طرف ما شليك شد ، از روي خاكريز خود را به پايين انداختم ، موشك به بالاي خاكريز اصابت كرده و در پايين خاكريز روي من افتاد ، فوراً  خود را كنار كشيده و از جايي كه خداي تعالي مي‌خواست موشك عمل نكرد ، جمعي از بچه‌ها كه شاهد اين اتفاق بودن با سرعت كنارم دويده و مرا در آغوش گرفته و خدا را شكر كردند . آنگاه با احتياط موشك را به آنطرف خاكريز انداختيم .

آري خورشيد آرام آرام در حال غروب بود ، هر چه گرماي خورشيد كمتر مي‌شد تب تاب بچه‌ها براي حضور در عمليات بالاتر مي‌گرفت ، حقيقتا لحظات ، بسيار زيبا و بياد ماندني بود ، افراد با كمك به يكديگر خود را آماده رزم مي‌كردند ، البته آنچنان شور و شوق داشتند كه انگار قصد شركت در بزمي را دارند .

افرادي كه بايد در عمليات شركت كنند مشخص شده بود ، پيرمردي حدود 70 سال سن جزء كساني بود كه مي‌بايست در خط بماند ، اين امر بي اندازه او را ناراحت و محزون كرده بود ، به همين دليل دست به دامن من شده و پي در پي با گرفتن ريش سفيدش استدعاي محروم نشدن از فيض عظيم شركت در عمليات را مي‌كرد ، منهم با دليل و منطق تلاش بر قانع كردن او براي ماندن در خط داشتم، با هر تلاش او را راضي كردم ، او همانند يك پدر مهربان دستي به سر و صورت كشيد و شانه‌اي از جيبش بيرون آورد و گفت : خواهش مي‌كنم اين شانه بعنوان يادگاري از من بپذير و گاه بي گاه ريشت را شانه كرده و بياد ما هم باش .

آري در هر گوشه‌اي جمعي را با اشتياق زايد الو صفي مشغول كاري مي‌ديدي ، عده‌اي مشغول بستن كُلِه پشتي‌ها و تعدادي خشابها را پر مي‌كردند ، افردي را مشغول بستن پيشاني بندها ، و جمعي هم روي سينه و پشت يكديگر مشخصات فرد ، شهر و استان را مي‌نوشتند .

اذان مغرب همه را بسوي نماز و راز و نياز با معبود فرا مي‌خواند ، حقيقتا نمازهاي جبهه با ديگر مكانها فرق مي‌كند ، شبهاي عمليات كه ديگر قابل وصف نبوده و حقيقتا از روحانيت بي اندازه‌اي برخوردار است . بهر جهت نماز جماعت به امامت خود بنده برگزار شد[3]، بعد از نماز طبق معمول همه شب تعقيبات نماز و بعد با يك حالات خواصي دعاي توسل آغاز شد ، در گوشه و كنار سنگر افرادي را با تضرع خاصي به پيشگاه باري تعالي و اهل بيت عصمت و طهارت مي‌ديدي .

آري اين اوقات و اينچنين جمعيتي با اين راز و نياز عاشقانه را مي‌توان از زيباترين لحظات و كم‌ نظيرترين ارتباط با معبود در كره خاكي برشمرد ، بعضا آنچنان با تضرع استغفار و عذرخواهي به پيشگاه الهي داشتند كه انگار همانگونه كه پيامبر اكرم فرمودند : طوري نماز بخوان كه انگار نماز آخر عمرت را مي‌خواني ، مشغول آنچنان نماز و راز و نيازي بودند .



)[1]  - ايشان از خانواده‌هاي تقريبا ثروتمند روستاي دهبار بود ، براي خواندن درس طلبه‌اي به مشهد مقدس مهاجرت نموده و ضمن تلمز از دروس حوزه واقعا به خودسازي و مبارزه با نفس خوب پرداخته بود ، ايشان از دوستان بسيار صميمي من بود ، و از جمله كساني كه در روستا تابستانها در تشكيل كلاسهاي مذهبي بسيار مرا ياري مي‌كرد ،  بعد از مهاجرتم به مشهد هم ارتباط ما با هم بيشتر شده و در جلسات زيادي با هم شركت مي‌كرديم . ايشان لطف خالق يكتا ياريش كرد و در عمليات طريق القدس در حاليكه بي سيم چي من بود به لقاي پروردگار جل جلاله پيوست .(روحش شاد و يادش گرامي باد)

 

[2] وقتي با آب شور موها شسته شود ، صابون كف نكرده و موها به هم چسبيده و سر انسان مثل كچلهايي كه شوره از سرش مي‌ريزد مي‌شود .

[3] - شهيد سيد مهدي اصغريان روحاني بود ، اما در طول مدتي كه ما با هم بوديم به احترام من به هيچ عنوان امامت جماعت را بپذيرفت .

صفایی | 16:55 - چهارشنبه بیستم مهر 1390


] آغاز عمليات [

رزمندگان طبق سازماندهي مشخص شده هر گروه و دسته‌اي با راهنمايي فرماندهان به طرف محل مورد نظر حركت كردند ، حدود ساعت 23 به محل قرار  رسيديم ، جمع زيادي از وسط محور مين كه قبلا در حد يك متر ارض براي عبور پاكسازي شده در حال حركت بودند ، صف بسيار طولاني‌اي از مجاهدان في سبيل الله مقابلمان بود ، در وسط مسير ، يعني حدود 500 متر مانده به خط دشمن بوي مشمئز كننده‌اي به مشام مي‌رسيد ، پرسيدم اين چه بويي است ، گفتند بوي لباس سوخته و گوشت سوخته  يكي از رزمندگان فداگار است .

ماجرا از اين قرار بود كه يكي از برادران ظاهرا به بيرون از محور باز شده افتاده و با مين منور كه بسيار پر نور است برخورد كرده و منفجر شده بود ، پر واضح است روشن ماندن اين مين تبعات بسياري بدي به دنبال مي‌آورد ، اولا : احتمال لو رفتن عمليات را دارد ، دوما : آن خيل رزمندگان كه به ستون در حال حركتند اگر به گلوله بسته شوند فاجعه بزرگي به بار مي‌آيد ، بهر حال از بين عاشقان ، دلباخته‌اي صف رزمندان را مي‌شكافت و خود را روي مين منور مي‌اندازد و به عشق مو لايش پروانه وار مي‌سوزد و تا آخرين لحظه شهادت جز يا مهدي u و يا زهرا (س) و يا حسين u سخني بر لب نمي‌آورد .

از شتابزدگي دشمن در تير اندازي‌هاي پي‌در‌پي اينگونه بر مي‌آمد كه مشكوك به حضور رزمندگان اسلام  شده‌اند ، زيرا بدون توقف به طرف ما تير اندازي مي‌كردند ، شايد چند بار گذر گلوله‌اي را از بين موهايم احساس كردم  ، اوركتم را روي كوله پشته‌ام  بسته بودم ، بعد از پايان عمليات ديدم چند سوراخ در او ايجاد شده بود .

حدود صد متري خط مقدم دشمن رسيده بوديم كه يك تير بار بعثي‌ها بدون وقفه و بسيار خطرناك به طرف نيروها تير اندازي مي‌كرد ، واقعا كسي نمي‌توانست سرش را بلند كند ، با حيرت و كمي وحشت‌زده  سرم به زمين چسبانده و جلو را نگاه مي‌كردم ، يكي از رزمندگان با دستور فرمانده‌اش سينه خيز به طرف خط دشمن حركت كرده و چيزي نگذشت كه تيربار خاموش شد . لحظه‌اي بعد با تكبير رزمندگان  اسلام خاكريز دشمن به تصرف نيروها  در آمده و هر گروه طبق برنامه‌هاي قبلي به سوي هدف مورد نظرشان حركت كردند .

 گردان ما اطراف جاده سوسنكرد بستان حركت مي‌كرد ، من و آهني با فريادهاي بلند ، نيروها را تشويق به حركت مي‌كرديم كه يك تانك دشمن از بين سنگرهاي خط مقدم دشمن با سرعت به طرف جاده در حركت بود كه با او درگير شديم ، در همين حال يك تير به ران پاي چپم اصابت كرده و زمين‌گير شدم .

با خاموش شدن فريادهاي تشويق من ، آهني نگران مرا صدا كرده و خود را روي سر من رساند و با افسوس مرا نگاه كرده و كنارم نشست ، سئوال كرد : چه شده ؟ كجات زخمي شده ! گفتم ران پاي چپم ، مي‌خواست بچه‌هاي امداد را خبر كنه كه با  اصرار از او خواستم كه نمي‌خواهد ، زيرا زخم خيلي كاري نبود ، با ناراحتي و نگراني آخرين ديدار خود را با هم كرده و از من جدا شده و رفت .

] مبارزه با نفس [

 وسوسه عجيبي وجودم را فرا گرفته بود  ، در حالي كه زخمم کمی خونریزی داشت و آنچنان دردي نداشت ، ولی شیطان و نفس اماره عجیب وسوسه‌ام می‌کرد که تو مجروح شدی و.. برگرد، از سویی دیگر وقتی به مشکل و دردی که داری فكر کنی، درد سراغت می‌آید، بهر جهت عنايت خداي تعالي ياريم كرده و پرخاش‌های از عمق جان را بر نفس فرو آوردم ، با خود دعواي مفصلي كردم ، كه اي بي‌عرضه بی‌لیاقت، حالا موقع امتحان پس دادن است ، آنجا جبهه جنگ و عمليات و جهاد درا راه خدای تعالی، و این تو که گرفتار یک زخم كوچك در پایت و بازگشت به بستر استراحت ! چیزی نگذشت که بخود آمده و با خود مي‌گفتم صفايي برخيز كه اينجا جايی است‌که باید ثبات قدم و صبری که ویژه یک مجاهد است را به اثبات برسانی .

با عنايت خداي تعالي بر نفس غلبه كرده و لنگان لنگان حركت كردم ،  چيزي جلو نرفته بودم كه يكي از دوستان به نام عصاران به من رسيد ، با ناراحتي سئوال كرد : چه شده ، گفتم پايم تير خورده است ، اما چيز مهمي نيست ، گفت مواظب باش عفونت نكند ، گفتم : نه انشاءالله ، گفت با من مي‌تواني حركت كني ؟ گفتم سعی می‌کنم، لذا او جلو حركت كرد و من لنگان لنگان پشت سرش مي‌رفتم، تا به سنگرهاي فرماندهي و پشتي‌باني عراق رسيديم . هنوز عراقی‌ها خواب بودند ، معلوم بود که اگر اینها بیدار شوند ، برای بچه‌هایی که دشت سوسنگرد پراکنده بودند خطرناک بود ، پس باید این مانع از سر راه برداشته می‌شد .

عصاران از من پرسيد : چراغ قوه نداري ، گفتم چرا ، گفتم بیا از داخل کلی پشتی بردار ، برداشت و گفت : بيا بريم سنگرهای عراقی‌ها را پاكسازي كنيم که ممکن است از پشت به بچه‌ها حمله کنند، از اينجا به بعد يا او با چراغ قوه داخل سنگر[1] جلو مي‌رفت و من با فرياد (تحل تحل ..) عراقي‌ها را به بيرون از سنگر مي‌خواندم و يا من جلو چراغ قوه مي‌انداختم و او با فرياد عراقي‌ها را به بيرون مي‌خواند .

آري آرام آرام طلوع فجر را احساس مي‌كرديم ، بسياري را مي‌ديدي كه در حال وضو ساختن هستند ، و در همان وضعیت حمله ضمن این‌که عده‌ای می‌جنگیدند، جمعی را می‌دیدی كه در جاي جاي جبهه مشغول  عاشقانه‌ترين  نماز و راز و نياز با معبود هستند .

] تضعيف روحيه [

 تقريبا به آخرين سنگرهاي فرمان دهي و نزدیک شهر بوستان مي‌رسيديم كه چند نفر از افسران عراقي پشت تل خاکی سنگر گرفته و به‌شدت مقاومت مي‌كردند ، وقتي من و عصاران به آنجا رسيديم، چند نفر از رزمندگان زخمي و شهيد شده بودند ، عصاران از يك سو و من از سوي ديگر به طرف عراقي‌ها حركت كرديم ، فرياد همه به نرفتن به جلو و این‌که چند نفر شهید و زخمی شدند بلند شد ، من با ناراحتی گفتم ، باید همه را بکشند بعد کاری بکنیم، گفتم : هيچ راهي جز جلو رفتن و خاموش کردن مقاومت این چند تن وجود ندارد ، به صورت سينه خيز جلو مي‌رفتم كه عراقي‌ها به علامت تسليم دست‌هايشان را بلند كردند ، بلند شده و با عجله جلو رفتم ، دیگر رزمندگان که دق دلی از اینها داشتند اطراف‌شان را گرفتند و آنها را کشتند .

اندکی گذشت، به‌خودم آمدم که عصاران کجا رفت، هر چقدر صدا زدم و گشتم این عزیز خدا را نديدم ، کاملا فکر من متمرکز پیدا کردن او بود، دیگر نگران شده و ناراحت مضطرب به  اين سو و آن سو نگاه مي‌كردم، كه فردي را كه قيافه‌ عصاران را داشت را از دور ديدم كه به صورت روي زمين افتاده بود ، جلو رفته و با احتياط او را برگرداندم ، با ناباوري چهره زيبا و آرام شهيد عصاران ديدم ، بي‌رمق و ناراحت كمي كنار جسم معصوم این عزیز نشستم، واقعا رمق حرکت هیچ کاری را نداشتم، با انداختن چفيه روي صورت او به آرامي با نگاه‌هاي تاسف بار از او دور شدم .

شهادت اين شير مرد[2] عجيب بر روحيه من تاثير گذاشت ، بي‌خوابي شب گذشته و خستگي راه و درد زخم پايم حالا  اثر كرده بود ، بهر جهت جلو می‌رفتم تا به قرارگاه تيپ امام رضا عليه السلام (المهدي) رسیدم ، كنار درختي با زحمت نشستم ، كمي كه آرام گرفتم ، می‌خواستم از جای برخیزم که چند گلوله توپ به همان اطراف كه چند ماشين از دشمن بجاي مانده بود اصابت كرد ، احساس کردم که اگر کاری نکنم همه ماشین‌ها از بین می‌روند، براي جا بجا كردن ماشين‌ها از جاي بلند شده و با هر زحمتي كه شده چند ماشین را جابجا كرده و راه افتادم .

تقريبا عمليات طريق القدس به پايان رسيده و با عنايت پروردگار سبحانه و تعالی به همه اهداف از پيش تعيين شده رسيده بوديم ، گروه گروه از رزمندگان را در گوشه و كنار دشت بوستان می‌دیدی که در حال استحكام مواضع بودند ، همانچنان دنبال نیروهای خودم می‌گشتم، ولی آنقدر منطقه عملیات گشترده بود که کمتر کسی را یافتم .

چيزي به غروب آفتاب نمانده بود كه جمعي از برادران که متوجه پاي زخمي من شدند ، سئوال كردند چه شده؟ گفتم چيز مهمي نيست، يك تیر به پايم خورده و از آن طرف بيرون رفته ، گفتند كي ، گفتم ديشب ، همه با تعجب گفتند از ديشب هيچ كاري براي اين زخم نكردي ؟! گفتم نه ، گفتند خطر داره و.. ، اسرار آنها توی دل مرا خالی کرده و با ماشين غنيمتي كه با زحمت آن اسرار آنها توی دل مرا خالی کرده و را روشن کردند، من و چند نفر ديگر از زخمي‌ها سوار بر آن شده و به بیمارستانی در شهر اهواز و بعد به شيراز و پس از چند روز به مشهد آوردند .

واقعا مردم ايران بسيار با محبت و مهربان هستند ، آنچنان استقبالي چه در محل زندگي(مشهد) و چه در روستايی در آنجا متولد شدم از من كردند كه واقعا شرمنده مي‌شدم ، و از خودم بدم مي‌آمد كه چرا براي اين زخم كم باید من  از جبهه برگردم، البته در دید همه نه این‌که جز تکریم و لطف چیزی دیده نمی‌شد، چون بلاخره من مجروح بودم، پایم با اثابت گلوله دشمن سوراخ و درمند بود، اما اصلا خود را لایق این‌همه را لطف نمی‌دیدم .

چند روزی از بازگشتم از نگذشته بود، که تصمیم گرفتم به جبهه برگردم ، تللاش می‌کردم که زمینه رفتن را فراهم کنم که خبر شهادت شهيد سيد مهدي اصغريان را شنيدم ، علاقه بسیار زیادی به این عزیز داشتم، زیرا اولا او طلبه بود و بعد هم سادات بود، تقریبا از کوچکی با هم دوست بودیم، و در چند سال اخیر خیلی بهم نزدیک ده بودیم، ضمن این‌که او با من جبهه آمد و لحظه لحظه جبهه به عنوان دوست و رفیق و بیسیم‌چی کنار من بود .

نمی‌توانستم باور کنم، با برادر خانمش که او نیز پاسدار بود، رفتم سردخانه بيمارستان امام رضا(علیه السلام) كه اجساد مطهر جمعي از شهدا در آنجا بود ، با ديدن جسم پاك شهيد اصغريان فورا شناختم ، زيرا شب  عمليات مشخصات  شهيد اصغريان را با خط خودم روي لباسش نوشته بودم ، بدين ترتيب تا پايان مراسم تشييع و دفن اين عزيز در مشهد ماندم .



[1] - سنگرهاي عراقي دو نوع بود ، نوع اول  متعلق به سربازان و درجه‌داران بود كه تقريبا مشابه سنگرهاي ما بود (كه البته در رزمندگان اسلام بين سنگرهاي  فرمانده  و غير آن فرقي نبود )  نوع ديگر آن سنگرهاي فرماندهي آنها كه تفاوتهاي زيادي نسبت به سنگرهاي ديگر داشت ،  اولا : بيش از دو متر از سطح زمين پايين‌تر بود و ديوار اين سنگرها با بلوك و سقفش با تلي از خاك رويش پوشیده شده بود ، دوما : بعضي از اين سنگرها از  امكانات رفاهي بالالی مانند تخت ، تلويزيون و.. برخوردار بود .

[2] -   شهيد عصاريان از نظر جسته آنچنان هيكلي نداشت ، ولي در  شجاعت و بي باكي واقعا كم نظير بود .

صفایی | 16:53 - چهارشنبه بیستم مهر 1390


توشه آخرت ( باقيات الصالحات)

الْمالُ وَ الْبَنُونَ زينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلا(مال و فرزندان، آرايش و زيور زندگى دنيا هستند، ولى اعمال شايسته پايدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ اميد داشتن به آنها نيكوتر است.[1])

دقت مي‌كنيد كه مال و اولاد، كه حلال‌ترين و دوست‌ داشتني‌ترين چيزهاي عالم نزد مردم است، و از نظر خداي تعالي تنها زينت زندگي دنيا محسوب شده است، اگر در مسير صحيح‌اش قرار نگيرند، جزء باقيات صالحات واقع نخواهند شد، و پرواضح است كه مال و اولادي كه جزء باقيات صالحات قرار نگيرد، براي ماندگار ماندن چهره انسان سودمند نخواهد بود، زيرا آن‌ها‌كه با مالشان وسيلة خدمتي براي مردم باقي گذاشته‌اند و اولاد صالح و شايسته‌اي تربيت كرده‌اند، و پس از مرگ ثواب و پاداش به سوي نامة اعمالش سرازير مي‌كنند، چهره‌اي ماندگار خواهد داشت.

در برخي روايات پنج طايفه را به‌عنوان مصاديق باقيات صالحات ياد نموده است، كه يكي از آنها فرزند صالحي است كه براي والدين خود استغفار كند، دوستي اهل بيت، تسبيحات اربعه و نماز شب، نمونه‌هاي ديگري از باقيات الصالحات شمرده شده‌اند.

در تفسير مجمع البيان طبرسي آمده است كه برخي گفته‌اند: اِنّ اْلباقِياتُ الصالِحات هُنّ الْبَناتِ الْصالِحات(باقيات صالحات، همان دختران شايسته‌اند، سپس مي‌گويد: «بهتر است باقيات صالحات را حمل بر همه چيز اين دنيا كنيم، تا تمام خيرات و طاعات را در برگيرد.[2] يعني بايد به همه نعمات الهي به ديد امانت نگرسته و در مسير صحيحش مصرف شود تا باقيات الصالحات شوند .

پيامبر گرامي اسلامr فرمود: إِذَا مَاتَ الْمُؤْمِنُ انْقَطَعَ عَمَلُهُ إِلَّا مِنْ ثَلَاثٍ صَدَقَةٍ جَارِيَةٍ أَوْ عِلْمٍ يُنْتَفَعُ بِهِ أَوْ وَلَدٍ صَالِحٍ يَدْعُو لَه(هنگامي كه مؤمن مي ميرد، تمام اعمالش از او جدا مي‌شود مگر صدقه‌اي كه جريان دارد، علمي كه از آن نفع برده شود و يا فرزند صالحي كه براي وي دعا كند.[3])

بنا بر اين، باقيات صالحات، نه تنها محدود به مولود و يا نعمت خاصي است، بلكه همه «ارزشهاي پايدار» را شامل مي‌شود، و بايد توجه داشت كه محور تمام ارزش‌هاي دنيوي و اخروي، صلاح و شايستگي است، به‌همين جهت اسلام، صالحين را در زمره بهترين انسان‌ها برشمرده و از بين آنها دوست، فرزند و همسر صالح را به عنوان «انيس موافق» ياد كرده است[4]، بنابراين تا عمل، صالح نباشد، قابليت صعود به سوي خدا و كسب اجر و پاداش را نخواهد داشت؛ چنانچه در قرآن كريم آمده است: ً إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه‏(كلمات نيكو به سوي خداوند ‌صعود كرده و عمل صالح را خداوند بالا مي‌برد.[5]) مال هم اگر در مسير صالح مصرف شود، خود مال و يا نتيجه‌اش ماندگار خواهد بود.

 مولوي با استفاده از حديث نبوي مي گويد:

مال را كز بهر دين باشي حمول    «نعم مالٌصالح» خواندش رسول

پس زماني مال، اولاد، دوست، همسر و... ، براي انسان باقي و ماندگار و مفيد فايده مي‌شود كه صالح باشند، چنان‌كه حضرت نوح از بارگاه ربوبي استدعا نمود : رَبِّ إِنَّ ابْني‏ مِنْ أَهْلي‏، قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِح‏(بار پروردگارا، فرزند من از اهل بيت من است‏ ، فرمود : اى نوح، فرزند تو هرگز با تو اهليت ندارد، زيرا او را عمل بسيار ناشايسته است‏.[6]) لذا پسر نوح به خاطر اين‌كه از راه راست منحرف گرديده، از خاندان حضرت نوح محسوب نمي‌شود.

باقيات صالحات، نردباني است كه ابتدايش با اراده مؤمن و خواست حضرت حق جل جلاله است، ولي انتهاي آن‌ جز بر خالق منان معلوم نيست، مؤمنين پرتلاش مي‌كوشند از اين نردبان بالا بروند، و افراد به ميزان همت و تلاشي كه در كسب ايمان و عمل صالح دارد ، خدا سبحانه و تعالی میفرماید : يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ، لطف نموده و آنها را بالا مي‌برد ، و بر‌همين اساس آنها خود نزد خداي تعالي درجات مي‌شوند: هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّه‏( هر يك از آنان، درجه و مقامى در پيشگاه خدا دارند.)

آري اينان كه همه همت‌شان كسب رضايت و خشنودي خداي منان است، پاداش آنها، درجه، محور و معيار شدن مؤمنان است؛ لذا نفرمود: آنها در پيشگاه خداوند، صاحب درجات‌اند، بلكه فرمود: خودِ درجات‌اند؛ تو گويي آنها خود پلكانند و اين خود، دليلي بر شأن و عظمت آنهاست، وگرنه قرآن كريم در آيه‌اي ديگر، نردبان ترقي را علم و ايمان معرفي كرده و فرموده است: براي رسيدن به درجات عاليه، نردباني جز ايمان و علم وجود ندارد، توجه كنيد : وَ إِذا قيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ(هنگامى كه گفته شود: «برخيزيد»، برخيزيد؛ اگر چنين كنيد، خداوند كسانى را كه ايمان آورده‏اند و كسانى را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمى مى‏بخشد.)

اين آيه با آية قبل، منافات ندارد، زيرا اين دو آيه در طول هم قرار دارند؛ در يك آيه علم و ايمان را به عنوان درجات بهشت معين فرموده و در آية ديگر بعضي از افراد به جهت انس زياد با علم و ايمان خود، درجه و معيار سنجش ارزش‌ها و كمالات بيان مي‌شوند، لذا در قلمرو امكان، پيامبر گرامي اسلامr ، بالاترين درجات را كسب نموده كه درجه‌اي بالاتر از آن نيست؛ ايشان از باقيات صالحات، هيچ كم نداشته و به سبب عمل صالح، زينت دنيا و آخرت را بدست آورده است.



[1] - كهف آيه 46

[2]- مجمع البيان ج 15 ص 73

[3] - بحارالأنوار  ج 2  ص 22 ، باب 8- ثواب الهداية و التعليم

[4] - مكارم الأخلاق-ترجمه مير باقرى، ج‏1، ص: 381

[5] - فاطر آيه 10

[6] - هود آيه 45 و 46

صفایی | 9:26 - شنبه دوازدهم شهریور 1390


ظرف‏ها و ظرفيت‏ها

بسم الله الرحمن الرحیم

قرآن كريم مي‏فرمايد : مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً *وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدْراً(وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا و او را از جايى كه گمان نمى‏برد روزى مى‏دهد، و كسى كه بر خدا توكل كند، خدا برايش كافى است، [و] خدا فرمان و خواسته‏اش را [به هر كس كه بخواهد] مى‏رساند يقيناً براى هر چيزى اندازه‏اى قرار داده است. [1])

+ ادامه مطلب...

صفایی | 18:9 - جمعه بیست و یکم مرداد 1390


انالله و انا اليه راجون

ای عاقل دیروز را گذرانده و امروز و فردا را چگونه میخواهی بگذرانی ؟ این اندیشه ای است که همواره باید ذهن ما را مشغول نماید .

خدايا : وقتي آمديم با ميل و خواست خود نيامديم، و رفتن به ديار باقي و سراي جاودان را هم نه از زمان آن آگاهي داريم و نه ذره‏اي اجازه تصميم گيري در وقت رفتن‏مان داريم و نه از نوع آن مطلع هستم(مرض،تصادف،پيري،بادرد،بي‏درد و... )

خدايا : آن‏چه از آيات الهي و روايات اهل‏بيت(عليهم‏السلام) فهميديم، راحتي در آن دنيا، پاكي و درستي اين دنيا يعني پرونده‏اي پر از حسنات را لازم دارد .

خدايا : در قرآن كريمت فرمودي : يَتَقَبَّلَ الله مِنَ المُتَقينِ(يعني خدا(جل جلاله) هر عملي را از متقين مي‏پذيرد ؟

خدايا : من هر چه تلاش كردم و دنبال نگهبان پرونده اعمالم گشتم او را نيافتم، تا از محتواي آن و اين‏كه مهر تقوا پايين آن خرده است، يا خير ، مطلع نشدم ؟

خدايا : هر هفته نامه عمل من دست حضرت بقيه الله الاعظم مي‏رسد، گاه آقا از پرونده‏ام خوشحال و گاه ناراحت و حتي گريان شده است(واي برمن) نمي‏دانم مولايم از نامه عمل من راضي بوده يا خير و اگر راضي نبوده، براي جبران آن چكار كرده‏ام و بايد بكنم .

خدايا : مگر نه اين‏كه بيچاره‏ام  اگر پرونده‏ام را حجت خدا(عجل الله فرجه الشريف) امضا نكند .

خدايا : جز التجاء به رحمت بي‏منتهاي تو و توسل به اهل‏بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) چكار مي‏توانم بكنم.

خدايا : ما نمی دانیم کی از دنیا به جهان باقی سفر میکنیم و نمیدانیم چه کرده ایم و چه جایگاهی داریم . به كرم و بزگواريت ما از مقربان درگاهت قرار داده و قرين رحمت بي‏منتهايت بفرما .

(آمين يارب العالمين)

صفایی | 19:2 - سه شنبه هجدهم مرداد 1390


تهیه رزق حلال 

معنای رزق :

قرآن کریم می‌فرماید : «كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ[1]» راغب ميگويد :

رزق، گاهی برعطای جاری در دنیا یا آخرت گفته می‌شود و گاهی به بهره و نصیب و گاهی آنچه به شکم جاندار می‌رسد و با آن تغذیه می‌کند اطلاق می‌شود .

+ ادامه مطلب...

صفایی | 11:11 - شنبه پانزدهم مرداد 1390


 از امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام در باره فضيلت ماه رمضان، و فضيلت نماز در آن روايت شده است كه فرمود:

+ ادامه مطلب...

صفایی | 18:37 - سه شنبه یازدهم مرداد 1390


اجتماع عظیم منتظران(صبح نیمه شعبان)

لبیک یا مهدی

+ ادامه مطلب...

صفایی | 21:12 - چهارشنبه هشتم تیر 1390


] غروب شب عمليات [

هنگام غروب 7 دي ماه بسياري از افراد براي غسل شهادت تكافو مي كردند ، بعضا طريقه غسل شهادت را مي‌پرسيدند ، جمعي هم  با كمك يكديگر مشغول غسل بودند ، واقعا لحظات ديدني‌اي بود ، در همين حال صحنه بسيار خنده داري اتفاق افتاد ، يكي از رزمندگان به نام سيد مهدي اصغريان از برادران روحاني [1]( و واقعا فردي وارسته بود ، براي غسل شهادت به گوشه‌اي از خاكريز رفت ، دقايقي بعد او را با سري سفيد همانند فرد كچل پيسي از دور مرا صدا مي‌كرد ، او براي غسل از آب شور استفاده كرده و سرش را با صابون شسته و وضعيت بسيار مضحكي پيدا كرده بود .[2]

+ ادامه مطلب...

صفایی | 19:36 - چهارشنبه هشتم تیر 1390


(پیامبر اکرم صل الله علیه و آله قبل از بعثت)

1- در احاديث مستفيضه وارد شده كه مادر حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در هنگام ولادت آن جناب نورى مشاهده كرد، و بوسيله آن قصور شامات را ديد، مادر آن حضرت فرمود: هنگامى كه آن جناب در رحم من قرار گرفت، به من گفته شد: تو سيد اين ملت را در بر گرفته‏اى، موقعى كه فرزندت متولد شد، بگو: من فرزندم را از شر هر حاسدى به خدا مي‏سپارم.

+ ادامه مطلب...

صفایی | 19:18 - چهارشنبه هشتم تیر 1390


 اولين شبهاي جبهه [

براي اولين بار حضور در جبهه را تجربه مي‌كردم ، فضاي آنجا غريب و صداها ترسناك و ناآشنا بود ، هر چند گاه كه صداي مهيبي شنيده مي‌شد از جا كنده مي‌شدم ، كمي ته دلم خالي شده بود ، در تازه واردها سكوت عجيبي مشاهده مي‌شد ، اين حالت براي يك فرمانده كه مسئوليت جمعي را بر عهده داشت وضعيت مناسبي نبود ، اما به دليل تاريكي شب كسي متوجه چهره و سكوت همراه با ترس من نبوده و كسي خورده نمي‌گرفت .

+ ادامه مطلب...

صفایی | 8:19 - جمعه سوم تیر 1390


 

+ ادامه مطلب...

صفایی | 19:6 - چهارشنبه چهارم خرداد 1390


 

+ ادامه مطلب...

صفایی | 18:51 - چهارشنبه چهارم خرداد 1390


+ ادامه مطلب...

صفایی | 17:15 - یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390


+ ادامه مطلب...

صفایی | 18:16 - جمعه بیست و ششم فروردین 1390



+ ادامه مطلب...

صفایی | 10:21 - چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390


+ ادامه مطلب...

صفایی | 22:3 - سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390


+ ادامه مطلب...

صفایی | 9:28 - سه شنبه شانزدهم فروردین 1390



+ ادامه مطلب...

صفایی | 13:9 - دوشنبه پانزدهم فروردین 1390


 

+ ادامه مطلب...

صفایی | 19:31 - پنجشنبه نهم دی 1389